تبلیغات
iloveyou like a love song baby - مطالب saara ??? if (document.all) {" />

مادرم...

نویسنده : saara ??? چهارشنبه 31 خرداد 1391 12:47 ب.ظ  •   


مـــــــــادرم ...

دستم را ول کرد ...

تا چادر از سرش سُــر نخورد....

و من گــُــــــم شدم...

تا او گـــــــــناه نکند....
.
.
مادرم رفت به بهــــــشت...

من رفتم به جـــــــهنــــم......



آخرین ویرایش: - -

خودم نوشتم بخوووونید به خدا به نفعتونه.....

نویسنده : saara ??? چهارشنبه 31 خرداد 1391 12:09 ب.ظ  •   


هرانچه در ذهن  خودت پرورش دهی و ان را واقعا احساس کنی ،به سراقت می آید
چه خوب
و چه بد
این یه قانونه واسمش قانون راز
هرچی که فکر کنی به سراغت میاد
مثه قانون گرانش زمین
اگه تو از یه ساختمون 17 طبقه ای بیوفتی پایین مهم نیست که تو ادم خوبی باشی یا بد
اخرش میوفتی پایین...
راز هم همین جوره
چه تو فکرخوبی بکنی وچه بد اخرش به سراغت میان
این جاست که:
افکار
تبدیل میشن به
اجسام...
تو به هرانچه که خواهی دست پیدا خواهی کرد
فقط کافیست ان را از ته قلب احساس کنی
و به ان فکرکنی که از قبل ان راداشته ای سپس کاینات ان را به طرف تو میاورند
زندگی الان تو نتیجه افکار گذشته توست.
پس اگر به اهدافت در زندگی فکر کنی پس حتما ان را خواهی داشت...
فقط کافیست واقعا ان را احساس کنی...
فقط همین...


آخرین ویرایش: چهارشنبه 31 خرداد 1391 12:45 ب.ظ

صلواااااااااااااااااااااااااااات...

نویسنده : saara ??? دوشنبه 29 خرداد 1391 01:14 ب.ظ  •   

اموزگار:حضرت محمدفرمود:
طلاب:الهم صلی علی محمد و ال محمد
اموزگار:بله.و پیامبر فرمودند:
طلاب:
الهم صلی علی محمد و ال محمد
اموزگار:و عجل فرجهم وحضرت محمد فرمود:
طلاب:
الهم صلی علی محمد و ال محمدو عجل فرجهم
اموزگار:بلههههههههه!بچه ها .آن حضرت فرمودند:
طلاب:کدام حضرت؟

اموزگار: حضرت محمد.
طلاب:
الهم صلی علی محمد و ال محمدو عجل فرجهم!!!

آخرین ویرایش: دوشنبه 29 خرداد 1391 02:43 ب.ظ

خیانت اینه که این پایین نوشته!

نویسنده : saara ??? شنبه 27 خرداد 1391 10:21 ق.ظ  •   


این حكایت خیانت اونی هستش كه تمام زندگیم رو با خیانتش بهم ریخت

خدایا به حق آبروی حضرت زهرا ،آبروی خودش و خانوادش رو ببر.
یه پسر بود که زندگی ساده و معمولی داشت
اصلا نمیدونست عشق چیه عاشق به کی میگن
تا حالا هم هیچکس رو بیشتر از خودش دوست نداشته بود
و هرکی رو هم که میدید داره به خاطر عشقش گریه میکنه بهش میخندید
هرکی که میومد بهش میگفت من یکی رو دوست دارم بهش میگفت دوست داشتن و عاشقی
مال تو کتاب ها و فیلم هاست....


روز ها گذشت و گذشت تا اینکه یه شب سرد زمستونی
توی یه خیابون خلوت و تاریک
داشت واسه خودش راه میرفت که
یه دختری اومد و از کنارش رد شد
پسر قصه ما وقتی که دختره رو دید دلش ریخت و حالش یه جوری شد
انگار که این دختره رو یه عمر میشناخته
حالش خراب شد
اومد بره دنبال دختره ولی نتونست
مونده بود سر دو راهی
تا اینکه دختره ازش دور شد و رفت
اون هم همینجوری واسه خودش با اون حال خراب راه افتاد تو خیابون
اینقدر رفت و رفت و رفت
تا اینکه به خودش اومد و دید که رو زمین پر از برفه
رفتش تو خونه و اون شب خوابش نبرد
همش به دختره فکر میکرد
بعضی موقع ها هم یه نم اشکی تو چشاش جمع می شد
چند روز از اون ماجرا گذشت و پسره همون جوری بود
تا اینکه باز دوباره دختره رو دید
دوباره دلش یه دفعه ریخت
ولی این دفعه رفت دنبال دختره و شروع کرد باهاش راه رفتن و حرف زدن
توی یه شب سرد همین جور راه میرفتن و پسره فقط حرف میزد
دختره هیچی نمیگفت
تا اینکه رسیدن به یه جایی که دختره باید از پسره جدا میشد
بالاخره دختره حرف زد و خداحافظی کرد
پسره برای اولین توی عمرش به دختره گفت دوست دارم
دختره هم یه خنده کوچیک کرد و رفت
پسره نفهمید که معنی اون خنده چی بود
ولی پیش خودش فکر کرد که حتما دختره خوشش اومد
اون شب دیگه حال پسره خراب نبود
چند روز گذشت
تا اینکه دختره به پسر جواب داد
و تقاضای دوستی پسره رو قبول کرد
پسره اون شب از خوشحالیش نمیدونست چیکار کنه
از فردا اون روز بیرون رفتن پسره و دختره با هم شروع شد
اولش هر جفتشون خیلی خوشحال بودن که با هم میرن بیرون
وقتی که میرفتن بیرون فکر هیچ چیز جز خودشون رو نمی کردن
توی اون یه ساعتی که با هم بیرون بودن اندازه یه عمر بهشون خوش میگذشت
پسره هرکاری میکرد که دختره یه لبخند بزنه
همینجوری چند وقت با هم بودن
پسره اصلا نمی فهمید که روز هاش چه جوری میگذره
اگه یه روز پسره دختره رو نمیدید اون روزش شب نمیشد
اگه یه روز صداش رو نمیشنید اون روز دلش میگرفت و گریه میکرد
یه چند وقتی گذشت
با هم دیگه خیلی خوب و راحت شده بودن
تا این که روز های بد رسید
روزگار نتونست خوشی پسره رو ببینه
به خاطر همین دختره رو یه کم عوض کرد
دختره دیگه مثل قبل نبود
دیگه مثل قبل تا پسره بهش میگفت بریم بیرون نمیومد
و کلی بهونه میاورد
دیگه هر سری پسره زنگ میزد به دختره
دختره دیگه مثل قبل باهاش خوب و مهربون حرف نمیزد
و همش دوست داشت که تلفن رو قطع کنه
از اونجا شد که پسره فهمید عشق چیه
و از اون روز به بعد کم کم گریه اومد به سراغش
دختره یه روز خوب بود یه روز بد بود با پسره
دیگه اون دختر اولی قصه نبود
پسره نمیدونست که برا چی دختره عوض شده
یه چند وقتی همینجوری گذشت تا اینکه پسره
یه سری زنگ زد به دختره
ولی دختره دیگه تلفن رو جواب نداد
هرچقدر زنگ زد دختره جواب نمیداد
همینجوری چند روز پسره همش زنگ میزد ولی دختره جواب نمیداد
یه سری هم که زنگ زد پسره گوشی رو دختره داد به یه مرده تا جواب بده
پسره وقتی اینکار رو دید دیگه نتونست طاغت بیاره
همونجا وسط خیابون زد زیر گریه
طوری که نگاه همه به طرفش جلب شد
همونجور با چشم گریون اومد خونه
و رفت توی اتاقش و در رو بست
یه روز تموم تو اتاقش بود و گریه میکرد و در رو روی هیچکس باز نمیکرد
تا اینکه بالاخره اومد بیرون از اتاق
اومد بیرون و یه چند وقتی به دختره دیگه زنگ نزد
تا اینکه بعد از چند روز
توی یه شب سرد
دختره زنگ زد و به پسره گفت که میخوام ببینمت
و قرار فردا رو گذاشتن
پسره اینقدر خوشحال شده بود
فکر میکرد که باز دوباره مثل قبله
فکر میکرد باز وقتی میره تو پارک توی محل قرار همیشگیشون
دختره میاد و با هم دیگه کلی میخندن
و بهشون خوش میگذره
ولی فردا شد
پسره رفت توی همون پارک و توی همون صندلی که قبلا میشستن نشست
تا دختره اومد
پسره کلی حرف خوب زد
ولی دختره بهش گفت بس کن
میخوام یه چیزی بهت بگم
و دختره شروع کرد به حرف زدن
دختره گفت من دو سال پیش
یه پسره رو میخواستم که اونم خیلی منو میخواست
یک سال تموم شب و روزمون با هم بود
و خیلی هم دوستش دارم
ولی مادرم با ازدواج ما موافق نیست
مادرم تو رو دوست داره
از تو خوشش اومده
ولی من اصلا تو رو دوست ندارم
این چند وقت هم به خاطر خودت با تو بودم
به خاطر اینکه نمیخواستم دلت رو بشکنم
پسره همینطور مثل ابر بهار داشت اشک میریخت
و دختره هم به حرف هاش ادامه میداد
دختره گفت تو رو خدا تو برو پی زندگی خودت
من برات دعا میکنم که خوش بخت بشی
تو رو خدا من رو ول کن
من کسی دیگه رو دوست دارم
این جمله دختره همینجوری تو گوش پسره میچرخید
و براش تکرار میشد
و پسره هم فقط گریه میکرد و هیچی نمیگفت
دختره گفت من میخوام به مامانم بگم که
تو رفتی خارج از کشور
تا دیگه تو رو فراموش کنه
تو هم دیگه نه به من و نه به خونمون زنگ نزن
فقط دعا کن واسه من تا به عشقم برسم
باز پسره هیچی نگفت و گریه کرد
دختره هم گفت من باید برم
و دوباره تکرار کرد تو رو خدا منو دیگه فراموش کن
و رفت
پسره همین طور داشت گریه میکرد
و دختره هم دور میشد
تا اینکه شب شد و هوا سرد شد و پسره هم بلند شد و رفت
رفت و توی خونه همش داشت گریه میکرد
دو روز تموم همینجوری گریه میکرد
زندگیش توی قطره های اشکش خلاصه شده بود
تازه میفهمید که خودش یه روزی به یکی که داشت برای عشقش گریه میکرد
خندیده بود
و به خاطر همون خنده بود که الان خودش داشت گریه میکرد
پسره با خودش فکر کرد که به هیچ وجه نمیتونه دختره رو فراموش کنه
کلی با خودش فکر کرد
تا اینکه یه شب دلش رو زد به دریا
و رفت سمت خونه دختره
میخواست همه چی رو به مادر دختره بگه
اگه قبول نمیکرد میخواست به پای دختره بیافته
میخواست هرکاری بکنه تا عشقش رو ازش نگیرن
وقتی رسید جلوی خونه دختره
سه دفعه رفت زنگ بزنه ولی نتونست
تا اینکه دل رو زد به دریا و زنگ زد
زنگ زد و برارد دختره اومد پایین
و گفت شما
پسره هم گفت با مادرتون کار دارم
مادر دختره و خود دختره هم اومدن پایین
مادر دختره خوشحال شد و پسره رو دعوت کرد به داخل
ولی دختره خوشحال نشد
وقتی پسره شروع کرد به حرف زدن با مادره
داداش دختره عصبانی شد و پسره رو زد
ولی پسره هیچ دفاعی از خودش نکرد
تا اینکه مادر دختره پسره رو بلند کرد و خون تو صورتش رو پاک کرد
و پسره رو برد اون طرف و با گریه بهش گفت
به خاطر من برو اگه اینجا باشی میکشنت
پسره هم با گریه گفت من دوستش دارم
نمیتونم ازش جدا باشم
باز دوباره برادر دختره اومد و شروع کرد پسره رو زدن
پسره باز دوباره از خودش دفاع نکرد
صورت پسره پر از خون شده بود
و همینطور گریه میکرد
تا اینکه مادر دختره زورکی پسره رو راهی کرد سمت خونشون
پسره با صورت خونی و چشم های گریون توی خیابون راه افتاد
و فقط گریه میکرد
اون شب رو پسره توی پارک و با چشم های گریون گذروند
مادره پسره اون شب

به همه بیمارستان های اون شهر سر زده بود
به خاطر اینکه پسرش نرفته بود خونه
ولی فرداش پسرش رو زیر بارون با لباس خیس و صورت خونی بی هوش توی پارک پیدا کرد
پسره دیگه از دختره خبری پیدا نکرد
هنوز هم وقتی یاد اون موقع میافته چشم هاش پر از اشک میشه
و گریه میکنه
هنوز پسره فکر میکنه که دختره یه روزی میاد پیشش
و تا همیشه برای اون میشه
هنوز هم پسره دختره رو بیشتر از خودش دوست داره
الان دیگه پسره وقتی یکی رو میبینه که داره برای عشق گریه میکنه دیگه بهش نمیخنده
بلکه خودش هم میشینه و باهاش گریه میکنه
پسره دیگه از اون موقع به بعد عاشق هیچکس نشد
چون به خودش میگفت من یکی رو هنوز بیشتر از خودم دوست دارم
و عاشقشم
این بود تموم قصه زندگی این پسر
این قصه واقعیت داشت



آخرین ویرایش: یکشنبه 28 خرداد 1391 12:46 ب.ظ

زیر 18 سااااااااال و افراد مبتلا به بیماری های قلبی نخوانند!

نویسنده : saara ??? پنجشنبه 11 خرداد 1391 05:06 ب.ظ  •   

خوردن وحشتناک سوپ جنین انسان 18 + تصاویر

خوردن وحشتناک سوپ جنین انسان 18 + تصاویر

با عرض پوزش به خاطر انتشار این مطلب
 
تماشای عکس ها برای افراد زیر 18 سال و بیماران قلبی ممنوع است.

 
 این حقیقت قرن 21، شرم بر این انسانها، خواهش می کنم این لینک رو بدین همه بخونن تا بفهمن تو چه دنیای کثیفی زندگی می کنند. این یه داستان واقعیه از یه مقاله علمی تکان دهنده ای که تو چین منتشر شده، به همراه این خبر چند عکس نیز آمده است.

تو ایالت کانتون چین (یا تو کشور چین)، سوپ گیاهی به همراه گوشت نوزاد سرو میشه که تبلیغ زیادی کردند که سلامتی و میل جنسی رو به طرز عجیبی بهبود می بخشه. قیمت سوپ 4000 دلاره حدودا و یک کارخونه دار تو مصاحبه ای که کرده گفته تاثیر این سوپ خوشمزه رو به عینه دیده!

این سوپ ترکیبی از مغذی ترین گیاهان، گوشت مرغ و جنین سالم انسانه که 8 ساعت آب پز یا بخارپز میشه!
این کارخونه دار 62 ساله با همسر دومش که 19 سالش بود بعد دو هفته باز واسه سرو سوپ اومده بود و راضی بود از اینکه تونسته تو این دو هفته هر روز با همسرانش --- داشته باشه!

یه روز زن و شوهری که دو دختر داشتند وبچه سومشون که جنین 5 ماهه بود و دختر تشخیص داده شده بود رو سقط کرده بودن اومده بودن واسه فروش.قیمت این جنین 2000 دلاره، اگه کسی حاضر به فروش جنین مرده نشه، جفت جنین (اونایی که کمی مطالعه دارن، میدونن جفت جنین چیه) هم خریداری میشه، اما فقط 200 دلار

توضیح : این سوپ تندرستی در واقع یه هشدار جدی و یه پشت پا به بشریته

خواستگاه فعلی این حادثه چینه، عامل اصلی اینجور پدیده ها قانون تک فرزندیه، پولداراشون بچه پسر دوست دارن و فقیراشون دوست دارن حالا که دخترشون رو مجبورن سقط کنن به یه پولی برسند.

خوردن وحشتناک سوپ جنین انسان 18 + تصاویر  - www.taknaz.ir

خوردن وحشتناک سوپ جنین انسان 18 + تصاویر  - www.taknaz.ir

خوردن وحشتناک سوپ جنین انسان 18 + تصاویر  - www.taknaz.ir

خوردن وحشتناک سوپ جنین انسان 18 + تصاویر  - www.taknaz.ir

خوردن وحشتناک سوپ جنین انسان 18 + تصاویر  - www.taknaz.ir

خوردن وحشتناک سوپ جنین انسان 18 + تصاویر  - www.taknaz.ir
 

خوردن وحشتناک سوپ جنین انسان 18 + تصاویر  - www.taknaz.ir

خوردن وحشتناک سوپ جنین انسان 18 + تصاویر  - www.taknaz.ir




آخرین ویرایش: شنبه 20 خرداد 1391 12:59 ب.ظ

اینم این دیگه این دین چیکارا که نمیکنه ه ه ه

نویسنده : saara ??? پنجشنبه 4 خرداد 1391 08:03 ب.ظ  •   

آواتار drippy*

آخرین ویرایش: چهارشنبه 24 خرداد 1391 01:11 ب.ظ

جملات تاثیر گذار

نویسنده : saara ??? جمعه 8 اردیبهشت 1391 10:07 ب.ظ  •   

 

مهاتما گاندی

پیروزی آن نیست که هرگز زمین نخوری، آن است که بعداز هر زمین خوردنی برخیزی

 

 Victory is not never to fall, It is to rise after every fall

Mahatma Gandhi

 

الوین تافلر

بی سوادان قرن 21 کسانی نیستند که نمی توانند بخوانند و بنویسند بلکه کسانی هستند که نمی توانند بیاموزند،

آموخته های کهنه رادور بریزند ،ودوباره بیاموزند. 

 

The illiterates of The 21st century are not those who can't write and read
but those who are not able to learn, get rid of old learnings, and learn again

Alvin Toffler

 

 

 

انیشتین

یک فرد باهوش یک مسئله را حل می‌کند

 اما یک فرد خردمند از رودررو شدن با آن دوری می‌کند

 

A clever person solves a problem
But a Wise one prevents facing it

Albert Einstein

 

 

ارد بزرگ

بی شرم ترین فرامانروایان آنهایی هستند که

 ناکارامدی و اشتباهات خود را به مردم نسبت می دهند


The most immodest rulers are those who
attribute their faults and insufficiencies to their people

Great Orod

 
 
 
 
 
انیشتین

به‌سختی می توان در بین مغزهای متفکر جهان کسی را یافت که دارای یک‌نوع احساس مذهبی مخصوص به‌خود نباشد، این مذهب با مذهب یک شخص عادی فرق دارد

You can hardly find someone among Geniuses around the world that doesn't have a kind of special religious feeling for him/herself

this religion is different from ordinary people's religion

 Albert Einstein

 

 

 

انیشتین

سه قدرت بر جهان حکومت می‌کند:

ترس،حرص و حماقت.

 

Three powers rule the world

Horro, Greed and Stupidity

Albert Einstein

 

 

 

دالایی لاما

این دین ساده من است:

 نیازی به مرجع تقلید ندارد. نیازی به فلسفه های بغرنج ندارد.

 دین من عقل من است و مرجع آن مهربانی.

 

This is my simple religion

It doesn't need to mimic. doesn't need complicated philosophies

My religion is my mind and kindness is its source

Dalai Lama

 

 

 

باب مارلی

می توان نژادپرستی و نفرت را با تزریق موسیقی و عشق در زندگی مردم درمان نمود

 

You can cure racism and hate by injecting music and love into people’s lives

Bob Marley

 

 

 

توماس جفرسون

اگر کشوری توقع داشته باشه که هم نادان باشه و هم آزاد

چیزی رو انتظار داره که نه بوده و نه هیچ وقت خواهد بود

 

 If a nation expects to be ignorant and free

it expects what never was and never will be 

Thomas Jefferson

 

 

 

ویلیام وایت

از فردا نمی ترسم چراکه دیروز را دیده ام و امروز را دوست دارم

 

 I am not afraid of tomorrow, for I have seen yesterday and I love todayWhite

William Allen White

  

 

روجر بابسون

عاقلانه است که در ذهن داشته باشیم که نه موفقیت و نه شکست به منزله پایان نیستند.

 

It is wise to keep in mind that neither success nor failure is ever final

Roger Babson

 

 

 

اریک هافر

وقتی به خودمان دروغ می گوییم آن را بلند تر فریاد می زنیم

 

We lie loudest when we lie to ourselves

Eric Hoffer

 

 

 

هایزنبرگ

 چیزهایی وجود دارند که آنقدر جدی هستند که فقط می توان در موردشان جوک ساخت!

 

There are things that are so serious that you can only joke about them

 Werner Heisenberg

 


 

رنه دکارت

در بین تمامی مردم تنها عقل است که به عدالت تقسیم شده

 زیرا همه فکر می‌کنند به اندازه کافی عاقلند

 

It is only intelligence that is divided equally between people
  because everybody thinks he/she is enough wise
 

René Descartes 

 

 

 

ویکتور هوگو

من نمی گویم هرگز نباید در نگاه اول عاشق شد

 اما اعتقاد دارم باید برای بار دوم هم نگاه کرد ....

 

I don't say that you must not fall in love when you first look at someone
but I believe you must take a look for the second time

Victor-Marie Hugo 

 

 

 

دکتر شریعتی

نامم را پدرم انتخاب کرد، نام خانوادگی ام را اجدادم!

دیگر بس است، راهم را خودم انتخاب می کنم....

 

My father chose my name,  and my last name was chosen by my ancestors

That’s enough, I myself choose my way

Dr. Ali Shariati

 

 

 

مهاتما گاندی

تو باید تغییری باشی که آرزوی دیدنش را در جهان داری

 

 
دکتر شریعتی

در شگفتم از مردمی که خود زیر شلاق ظلم زندگی می کنند

 و بر حسینی می گریند که آزاد زیست

 

I am surprised by the people who they themselves live under the lash of injustice
and cry for "Husayn" who lived free

Ali Shariati

 

 

 

اُرُد بزرگ

سرزمینی که اسطوره های خویش را فراموش کند

 به اسطورهای کشورهای دیگر دلخوش می کند

 فرزندان چنین دودمانی بی پناه و آسیب پذیرند

 

The country which forgets its own legends

tries to satisfy itself by other countries' legends

Children of such a dynasty are open and vulnerable

 Great Orod

 

 

انیشتین

دستت را برای یک دقیقه روی بخاری بگذار این یک دقیقه برای تو مثل یک ساعت می گذرد

با یک دختر خشگل یک ساعت هم نشین باش این یک ساعت برای تو به سرعت یک دقیقه می گذرد

و این همان قانون نسبیت است

 

Put your hand on a hot stove for a minute, and it seems like an hour

Sit with a pretty girl for an hour, and it seems like a minute

That's Relativity

Albert Einstein

 

 

 

علی شریعتی

من رقص دختران هندی را بیشتر از نماز پدر و مادرم دوست دارم

 چون آنها از روی عشق و علاقه می رقصند

 ولی پدر و مادرم از روی عادت نماز می خوانند.

 

I like Dancing of Indian girls more than my parents’ prayers

Because they dance with love and passion

But my parents just say their prayers because they got used to it

 

 Ali Shariati

 

 

 

 

 

 

انیشتین

 

 

رفتار اخلاقی یک انسان باید بر اساس نوع دوستی ، تحصیلات و برابری اجتماعی باشد و هیچ پایه مذهبی لازم نیست

 

 انسانی که به خاطر ترس از مجازات یا امید گرفتن پاداش بعد از مرگ زندگی کند در مسیر اشتباهی گام بر می دارد

 

A man's ethical behavior should be based effectually on sympathy, education, and social ties and needs, no religious basis is necessary

 Man would indeed be in a poor way if he had to be restrained by fear of punishment and hope of reward after death

 Albert Einstein

 

 

  

هوارد بسکرویل

تنها تفاوت بین من و این مردم مکان تولد من است

و این تفاوت بزرگی نیست

 

The only difference between me and these people is my place of birth

and this is not a big difference

Howard Baskerville

 

 

دیپاک چوپرا

از قضاوت کردن دست بکش تا آرامش را تجربه کنی

 

 Stop judging others in order to meet composure

Deepak Chopra

  




آخرین ویرایش: چهارشنبه 24 خرداد 1391 01:15 ب.ظ

تبدیل کلیسا به نماز خونه (حتمااااااااااااااا بخونیییییییییییییییییییییییییییییییییدددددددددددد!!!!!)

نویسنده : saara ??? پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 08:33 ب.ظ  •   

سلام میخاستم به همه ی کسانی که میان تو این وبلاگ یه خبر بدم و خیییییییییییلییییییییییی خواهش میکنم بهم جواب بدین !
سر در نماز خونه ی ما همیشه سیاه بوده  و همه میگن که نماز خونه ی ما قبلا یه کلیسا بوده اما چند روز پیش یه اتفاقی میوفته (که نمیتونم بگم چه اتفاقی افتاده )و من وچند تا از دوستام میتونیم سر در نماز خونه رو بخونیم انگار نوشته بود:(تالار اسقف تامسن )قبلا اون جا سیاه سیاه بود ولی اون موقع به راحتی میشد خوندش!و کنار اون، نوشته شده بود سال 1332 انگار تو این سال تاسیس شده !واین جوری بوده که کلیسا شده نماز خونه راستش منم هنوز نمیدونم واقعیت هست یا نه!تازه روی سن نماز خونه زیر فرش یه دریچه هست که من نمیدونم به کجا میخوره اخه هرکی یه چیزی میگه !ولی لطفااااااااااااااا هرچی درباره ی این مطلب میدونین برام بزارین یا اگه که خیلی خاصه به ایمیلم بدین تا بتونم  به طور خصوصی جواب بدم!(خواهش میکنم!!!)هرچی میدونین بگین...)ممنون


آخرین ویرایش: - -

به این میگن رقص

نویسنده : saara ??? سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 01:46 ب.ظ  •   

تصاویر زیباسازی نایت اسکین
 width=



آخرین ویرایش: - -

فوتباااااااااااااااااااااااااااااااال

نویسنده : saara ??? یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 07:13 ب.ظ  •   

اگه دیدی همسرت نمیذاره فوتبال نگاه کنی این فنو بزن (ببینید و بخندید)



آخرین ویرایش: - -

کی راحت میشیم؟

نویسنده : saara ??? یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 07:06 ب.ظ  •   

بالاخره کی راحت میشیم؟؟؟؟



آخرین ویرایش: - -

داستان های ...ترسناک

نویسنده : saara ??? پنجشنبه 31 فروردین 1391 08:36 ب.ظ  •   

روزینا دسپارد در خانه پدریش در چلتهام,انگلستان آماده خواب شده بود.وقتی لباس خواب را پوشید صدای پای مادرش را از پشت در شنید. اما وقتی در را باز کرد راهرو بیرون خالی بود. به درون راهرو سرک کشید وزنی را دید که لباس سیاه بر تن دارد و دستمالی به صورت گرفته و پای پله ها خاموش ایستاده است. بعد از چند ثانیه زن از پله پایین رفت. شمع در دست روزینا خاموش شد ودیگر چیزی ندید. شروع ماجرا در ژوئن 1882 بود و هفت سال پیاپی شیح سیاهپوش توسط اعضا خانواده مکرر دیده شد . حال شبح مثل یکی از اعضا خانواده شده بود. روزینا سعی کرد با شبح گفتگو کند اما هر بار شبح سرش را پایین می انداخت و ناپدید می شد . مراسم شام در خانه دسپارد تبدیل به مراسم اعصاب خرد کنی شده بود زیرا شبح بر دو نفر از حاضرین ظاهر می شد وبر بقیه ناپدید می ماند. گاه او در میان دو میهمان که مشغول صحبت بودند ظاهر می شد . یکی از آنها آن را میدید و گفتگو مبدل به حرف های بی سر وته می شد روزینا وپدرش که شیح بر آنها ظاهر می شد نمی توانستند با او رابطه برقرار کنند. تمام ظاهر شدن ها بدقت توسط روزینا یاداشت می شد او سعی داشت تا هویت شبح را حدث بزند . کسی که بیشتر ازهمه مشخصاتش با شبح یکی بود خانم "ایموژن سوبین هو" معشوقه صاحبخانه قبلی بود که بعد از مشاجره ای از خانه اخراج شده بود و در فقر وفلاکت در سال 1878 در گذشته بود. ظهور شبح بعد از یک جلسه ظهور اشباح در سال 1889 متوقف گشت. این ماجرا اگرچه در آن زمان توجه بسیاری را برانگیخت و توسط انجمن تحقیقات روح بدقت مورد مطالعه قرار گرفت فقدان شواهد بیشتر موضوع را از اهمیت انداخت و همگان آنرا به فراموشی سپردند. اما در سال 1958 واقعی شگفت رخ داد. مردی که در نزدیکی آن خانه می زیست شبی از جابرخاست و زنی را در قاب پنجره مشاهده کرد. او لباس دوران ویکتوریا را بر تن داشت سرش را پایین انداخته بود. وبه نظر می رسید به تلخی در دستمالی که بصورت گرفته بود می گریست وقتی مرد از ترس فریادی کشید زن ناپدید شد . مرد چیزی از شبح نشنیده بود و علاقه ای به مسائل فوق طبیعی نداشت بعد از آنکه زن بارها دیده شد که در اتاق ها وپله ها سرگردان بود و گاه به تلخی می گریست. پیدا بود که گذشت زمان آلام او را تسکین نداده است . اما اینکه چرا خانم محل ظهورش را تغییر داده هرگز معلوم نشد ..
منبع www.jenian.mihanblog.com


آخرین ویرایش: - -

حالا که اومدی نظر یادت نره ه ه ه ه

نویسنده : saara ??? پنجشنبه 24 فروردین 1391 08:07 ب.ظ  •   

نظر بدییییییییییییییییییییییییییین


آخرین ویرایش: - -

شکیرا بیوگرافی

نویسنده : saara ??? چهارشنبه 23 فروردین 1391 04:27 ب.ظ  •   


یوگرافی شکیرا Shakira:

نام:Shakira Isabel Mebarak Ripoll

متولد:1977\2\2

نام پدر:William Mebarak Ripoll



وزن:52

قد:165

لقب:shaki

شکیرا در فوریه1977 در جزیره ساحلی Barraquilla در کلمبیا به دنیا آمد.

مادر او کلمبیایی و پدر او لبنانی است. پدراو یک جواهر ساز و نویسنده است.

اسم شکیرا در بین عرب ها به معنی زن کامل و جذاب است.

شکیرا در ابتدا به موسیقی علاقمند بود...و پیشرفت او در این زمینه باعث شد که در سن ۱۰ سالگی استعداد ملی خودش را نشان بدهد.

او در سن ۱۳ سالگی قراردادش را در اولین آلبوم خودش با نام Magic امضا کرد.

یک کتاب از شعرها و آوازهای شکیرا از سن ۸تا ۱۳ نوشتن و سعی کردند شعرهای او را در نمایشگاه موزیکال کلمبیا قرار دهند.

ولی چون سن او کمتر از ۱۶سال بود به او اجازه شرکت ندادند.

در آلبوم pescalzos به طور خارق العاده ی پیشرفت کرد که نزدیک به چهار میلیون نسخه جهانی فروش کرد.

او در سن ۱۵ سالگی در رشته ی موسیقی فارق التحصیل شد.

pescalzos در برزیل علاوه بر فروش remixe به صورت کپی در بین دوستدارانش در برزیل و پرتغال منتشر شد.

به عقیده خیلی ها شکیرا در کلمبیا تنها زنی بود که پیشرفت چشمگیری داشت.

شکیرا در جذابیت نوع پوشش خود در مجله Times تشویق شد.

او به غیر از عربی و اسپانیایی به زبانهای ایتالیایی,پرتغالی,انگلیسی تسلط دارد.

شکیرا در می ۲۰۰۱ در استرالیا توسط یک دیوانه استرالیایی مورد حمله قرار گرفت آن فرد کیفی را که داخل آن را با سیمان پر کرده بود به طرف شکیرا پرتاب کرد! اما شکیرا بعد از آن حمله صحیح و سالم بود.

شکیرا iQ از140 دارد!!!

مادر بزرگ لبنانی شکیرا رقصیدن به صورت عربی زنگی را به او نشان داد.

نامزد شکیرا Rios osvaldo بود که بعد از آن در مارس ۲۰۰۱ با Laruad antonio پسر رئیس جمهور فعلی آرژانتین نامزد کرد

 



آخرین ویرایش: - -

انریکو

نویسنده : saara ??? چهارشنبه 23 فروردین 1391 04:20 ب.ظ  •   

 نام کامل : "Enrique Miguel Iglesias Preysler" (انریکو میگوئل ایگلسیاس پریسلر)

          انریکو کوچکترین پسر خولیو ایگلسیاس ، معروف ترین خواننده ی اسپانیایی است که البته پدرش اذعان داشته که دوست داشته پسرش هر کار دیگری  را پیش می گرفته تا خوانندگی اگر چه انریکو پسر خولیوی معروف بود اما از همان آغاز رابطه چندان صمیمانه ای با پدرش نداشته زیرا او بیشتر وقتش را در خارج از منزل بوده و همچنین انریکو از اینکه مادرش تنها زن زندگی پدرش نیست  ناراحت بود و این شیوه را نمی پسندیده .

 

          انریکو در 8 می سال 1975 در مادرید اسپانیا به دنیا آمد مادرش که روزنامه نگاری  به نام "Isabel Preysler Arstria" بوده که 8 سال پس از تولد انریکو از پدرش جدا شده انریکو در یکی از مصاحبه هایش گفت: وقتی بچه بودم کار را برای مدتی کنار گذاشتم کاری که پدرم هرگز انجام نداد این بود که از من حمایت نکرد.او همچنین یک خواهر و یک برادر به نام های ""Julia Jose  و" "Chabeli دارد به اضافه دو برادر ناتنی دوقلو و دو خواهر ناتنی دوقلو.

           پس از اون انریکو با پدرش به میامی میان  به خاطر عملیات تروریستی که در زادگاهش در اون زمان به وقوع پیوسته بود.او موسیقی را از 13 سالگی شروع کرد و در سال 1991 قدم به دنیای موسیقی گذاشت که تاکنون بیش از 30 میلیون از نسخه های آلبوم هایش به فروش رفته و جالب این است که تنها 7 آلبوم بیرون داده.

           انریکوبه 4 زبان انگلیسی و اسپانیایی و ایتالیایی و پرتغالی تا حالا خوانده است که ترانه های اسپانیایی و انگلیسی او بیشتر مورد استقبال بوده، آلبوم "coasas del amor" را در 3 سال به تنهایی ضبط کرده و بدون اینکه خانواده اش بفهمند به بازار داده انریکو می گوید من هیچ وقت نمی خواستم اینو به خانواده ام بگم چون مورد تمسخر واقع می شد من برای اون خیلی احترام می گذاشتم و واقعا خواستارش بودم مثل زمانی که مثلا شما دارید شام می خورید و به پدرتان می گویید من می خواهم خلبان شوم و او هم در جواب می گوید حرف اضافی نزن و شامتو بخور من هیچ وقت نمی خواستم اینو بشنوم.

            خواندگانی چون لایوئل ریچی در زمان جوانی روی او تاثیر گذاشته  بودند .پس از آن آلبوم vivir"  "را به بازار عرضه کرد که برنده ی جایزه ی گرمی شد او حتی موفقیت های دیگری را نیز تا سال 99 به چنگ آورد و ترانه های ""Bailamos او به صدر صد آهنگ برتر در سپتامبر در انگلستان رسید.

             انریکو تا کنون 116 جایزه پلاتینیوم رکورد و 227 جایزه Gold (بهترین دستاوردهای هنری) را گرفته.می توان گفت انریکو می خواهد رکورد پدرش را بزند پدرش 250 میلیون نسخه از آلبوم هایش را فروخته که انریکو در  صدد است این رکورد را بزند.

               انریکو هچنین در فیلم ""Once Upon A Time In Mexico (روزی روزگاری در مکزیک) به کارگردانی رابردت رودیگوئز همراه بازیگرانی مانند آنتونیو باندراس و جانی دپ شرکت کرده.

               انریکو اصلا ساعت به دستش نمی بنده اما مشخص نیست که چرا در یک تبلیغ ساعت شرکت کرده و اونو به مشتش بسته همچنین انریکو آدم ولخرجی نیست و عادت به ولخرجی نداره و همیشه پول کمی در جیبش می گذاره اما معلوم نیست که وقتی با آنا بیرون میره چقدر پول همرا خودش می بره!؟!انریکو به کلاه آبی علاقه منده و بین کارتونها هم از باگز بانی و پینوکیو خوشش میاد همچنین بهترین هدیه کریسمسو سپری کردن اوقات با دوستانش می دونه و همه جور مجله ای هم می خونه.

انریکو ایگلسیس خواننده محبوب اسپانیا یی (من و همه  ) با آنا کورنیکو فا تنیسور روسی ازدواج کرد . این زوج در ماه گذشته طی مراسمی مخفیانه در پورتو والارتا مکزیکو با یکدیگر ازدواج کردند . هیچ کس از این ازدواج اطلاع نداشت تا این که آنا خانومش در یک مسابقه تنیس خیریه بدون مقدمه رو به تماشاگران کرد و به آنها اعلام کرد که یک ماهی است که با انریکو ازدواج کرده است. او در حالی که می خندید گفت : می دانم همه شما شوکه شدید . ولی این تصمیم من و انریکو بود . می خواستیم یک ماه بدون درد سر در کنار هم باشیم و ماه عسل خود را با آرامش برگزار کنیم . باید بگویم انریکو همسر بی نظیری است و خوشحالم که با او ازدواج کرده ام .

 آنا کورنیکوفا تنیسور مشهور روسی در سپتامبر 2002 به خاطر کمردرد از دنیای حرفه ای تنیس خداحافظی کردو اکنون بیشتر در مسابقات خیریه شرکت می کند . او در یکی از همین مسابقات با انریکو آشنا شد که این آشنایی پس از مدت کوتاهی م
http://imgiran.com/images/jh2czotns3wgn8aznje8.jpg
نجر به ازدواج شد



آخرین ویرایش: - -


تعداد کل صفحات ( 9 ) ... 2 3 4 5 6 7 8 ...


IS
بزرگترین سایت جاوا اسکریپت ایران
داغ کن - کلوب دات کام [cb:post_tag_name]،">[cb:post_body1]
  • لینکستان

  • لینکدونی

  • آخرین پستها

  • آرشیو

  • آمار وبلاگ

    • کل بازدید :
    • بازدید امروز :
    • بازدید دیروز :
    • بازدید این ماه :
    • بازدید ماه قبل :
    • تعداد نویسندگان :
    • تعداد کل پست ها :
    • آخرین بازدید :
    • آخرین بروز رسانی :
  •